سفارش تبلیغ
صبا ویژن

شفاعت پدر...

زهرا بیماری سختی داشت، دکترها جوابش کردند؛ رفتن به مشهد بی فایده بود، او را در اتاق خوابانده و رویش را پوشاندم خیلی حالش بد بود. با خودم گفتم: «اگر قرار است بمیرد در خانه خودمان بمیرد». آن روزها برق زیاد قطع می شد. چراغی برای بچه ها روشن کردم و توی هال گذاشتم خودم هم به اتاق دیگری رفتم تا نماز بخوانم مدام صدایی به گوش می رسید، بین نماز تمام حواسم به آن صدا بود. مجبور شدم نمازم را بشکنم. صدای گریه بچه ها بلند شد. ترسیدم که شاید در تاریکی سماور رویشان برگشته باشد. با دیدن من بچه ها گفتند: «مامان آقاجان این جا بود. سمیه و زهرا را بوسید. یک تکه سوهان هم به سمیه داد». سراغ سمیه رفتم. سوهان چهار گوش زعفرانی دستش بود.گفت: «بابا، با چهره ای نورانی آمد. این را به من داد و گفت: «به خواهر کوچکترت بده تا خوب شود». سوهان را از سمیه گرفتم با خودم گفتم: این بچه مریض است و نمی تواند چیزی بخورد، ولی یک ذره به او دادم و بقیه اش را بین سه فرزند دیگرم تقسیم کردم زهرا شفا گرفت. سمیه هم به حمد الهی از آن به بعد نیازی به درمان پیدا نکرد.

 

راوی: همسر شهید
منبع:http://gomnam-karbala.blogfa.com


[ شنبه 94/4/6 ] [ 11:22 صبح ] [ پرواز به سوی خدا( جبهه) ]